خرید بک لینک
هم‌چنان بر طبل‌های کلاندا می‌کوبند...... یا گذر زمان با آدم چه می‌کند؟!  عقیل قیومی:  ییست و پنج سال پس از مرگ لوئیس بونوئل ، خوان لوئیس بونوئل – پسر بزرگ بونوئل – و   ژان کلود کریر – فیلم نامه نویس و دوست صمیمی بونوئل – گردشی را آغاز می کنند به قصد بازیابی مکان هایی که ردپایی از بونوئل را در خود دارند و گذشته به مثابة یک واقعیت تاریخی زنده بر زمان حال سوپرایمپوز می شود؛ و این پرسه زدن ها دست مایه ای می شود برای شکل گیری مستندی دیدنی به نام آخرین فیلم نامه: یاد آوری لوئیس بونوئل. آن چه در ادامه می خوانید کوششی است در راه  بازتاب دادن حال و هوای صمیمانه و  دل پذیری که به شکل گیری چنین مستندی انجامیده است. البته خوان لوئیس خودش نیز در سال 2007 مستند کوتاهی ساخته به نام کالاندا: چهل سال بعد که به آن نیز اشاره ای خواهد شد. در انتها هم کتابی معرفی می شود در شرح احوال و زندگی خوان لوئیس که بخشی از آن خاطرات جذابی است به قلم خودش.  بخش هایی از کناب با آخرین نفس هایم،خاطرات لوئیس بونوئل را نیز- متفاوت از ترجمه ی موجود پیشین- ترجمه کرده ام.     آخرین فیلم نامه:یادآوری لوئیس بونوئل EL ultimo guion.Bunuel en La memoria The Last Script.Remembering Luis Bunuel بونوئل دارد این جا راه می رود هنوز هم می توان برخی مکان ها را باز شناخت و برخی هم به کلی چیز دیگری شده اند.احساس    می کنیم که این دو مرد همیشه جوان از همراهی یکدیگر لذت می برند. هر از گاه دیگرانی نیز به این دو می پیوندند. به جاهایی سرک می کشیم که در ارتباط با داستان زندگی بونوئل نقشی برجسته داشته اند:کالاندا،ساراگوسا،مادرید،تولدو،پاریس،آمریکا و مکزیک. با ورق خوردن هر صفحه از این آلبوم دیداری موسیقی متن هم تغییر می کند و روایتی نو به نو خط سیر زندگی بونوئل را بازتاب  می دهد.کریر در یکی از خیابان های مادرید می گوید: " انگار بونوئل را می بینم که دارد این جا راه می رود" لبخندی می زند و با شیطنتی خاص ادامه می دهد: " خب بونوئل در 1961 که ویریدیانا را می ساخت از ما جوان تر بود. " دو راوی فیلم در حال و هوایی خودمانی رد پاهایی را دنبال می کنند که یا هم چنان پا بر جا هستند و یا به شکل جبران ناپذیری از دست رفته اند؛ و چه ردپاهای خاطره انگیزی! گویی ردپاهایی هستند در امتداد جاودانگی، مثل طنین جاودانه ی ضرب آهنگ دل نشین کلام راویان و کلیپ های ضبط شده ای از لوئیس بونوئل که به سه زبان اسپانیایی، فرانسوی و انگلیسی سخن می گوید. درخدمت وخیانت  دوستان                                                                                                     به صحنه هایی تماشایی از گذشته هایی دور خیره می شویم؛ بونوئل را در قامت یک بازیگر تئاتر و سینما به یاد می آوریم. قطعه  فیلم هایی را می بینیم که به تازگی از بایگانی در آمده اند و فدریکو گارسیا لورکای شاعر و گروه تئاتری سیارش با نام La Baraca را نشان می دهند.   لورکا و بونوئل دوستانی صمیمی بودند.هر چند بونوئل در طول زندگی اش به ندرت دربارة لورکا حرف    می زد،ولی خوان لوئیس می گوید که پدرش پس از مرگ نا به هنگام لورکا به دست نیروهای فاشیستی فرانکو،همواره سوگوار دوست شاعرش بوده است.دو راوی فیلم همچنین از روزهای  اقامت در خوابگاه دانشجویی می گویند؛روزهای مرد افکنی که باعث خیانت دوست نقاش بونوئل – سالوادور دالی – شد.  تکه هایی پراکنده از فیلمی را می بینیم که بونوئل در بارة رقصندة افسانه ای فلامنکو – کارمن آمایا- ساخت. بخش هایی از فیلم اسپانیا را هم که نخستین بار در سال 1937 در یک همایش بین المللی در پاریس در غرفه ی مربوط به اسپانیا به نمایش در آمد، می بینیم و به یاد      می آوریم زمانی را که لوئیس بونوئل در لباس یک راهبة عشوه گر سوار بر اتوبوس، باعث وحشتی همگانی شد. البته این داستان ها تازگی ندارند ولی با شیوه ای نو و بی واسطه به نمایش در می آیند. غم غربت طنزآمیز یک تبعیدی بونوئل با اقامت های طولانی مدتش در مکان های مختلف، حال و هوا هایی متفاوت را تجربه  می کند؛ زیستن در تبعیدی همیشگی به قصد رهایی از سیطرة خودکامگان و یا به قول خودش ، رهایی از " ضد تعصب ورزی های متعصبانه". پروفسور ویکتور فوئنتس در کتابش به نام تداوم تبعید در فیلم های بونوئل به غم غربت طنز آمیز تبعیدی ها در فیلم های بونوئل مثل راه شیری ( 1969) اشاره می کند؛فیلمی که ما را با حسی از زیستنی این گونه در تبعید به خود وا می گذارد. دوباره به یاد می آوریم که زندگی بونوئل آمیزه ای از تحسین ها و تهمت ها بود. بونوئل در بیش از سی فیلم که در سال های 1928 تا 1977 ساخت، نقشة سینما را تغییر داد.برای آنانی که تصور می کردند سینما یک سرگرمی سبک و اسباب فراغت است، سینمایی ژرف را پیش رو گشود که مایة تلاطم های ذهنی و کشف و شهود بود.بونوئل در زندگی خود دگرگونی های تاریخی را از سر گذراند و این دگرگونی ها را به زبان هنر ترجمه کرد. ( سازندگان این مستند، از صدای بمب گذاران  انفجار اخیر در مادرید استفاده کرده اند تا به یادمان بیاورند که هنوز هم خیلی از جنگ داخلی اسپانیا دور نشده ایم! ) بونوئل به پناهگاهی امن در خارج از اسپانیا دست یافت ،اما به قیمت از دست دادن سرزمین مادری اش . جست و جو و نه یافتن حقیقت! ژان ویگو،فیلم ساز بزرگی که چندان عمر نکرد،در دیباچـۀ فیلم نامه ی سگ آندلسی(1929)      یاد آوری می کند که " این فیلم را باید با چیزی بیش از چشم سر دید." چنان چه این مستند را  هم فقط روایتی نوستالژیک بپنداریم ،باید یقین کنیم که به بی راهه رفته ایم.ویگو در ادامه  می نویسد:"بونوئل هدف گیری اش حرف ندارد،ولی خنجر از پشت زدن نمی داند!" خوان لوئیس مدام تاکید می کند که هیچ چیز نمادینی در فیلم های پدرش وجود ندارد: " آن کراوات راه راه در فیلم سگ آندلسی را که بسیاری از منتقدین تلاش کرده اند تا  تحلیلش کنند، مادرم صبح همان روز خریده بود." راویان به دیدار خیابان ها و تالارهایی می روند که به نام بونوئل نام گذاری شده اند. یک بار خوان لوئیس در پیش گفتار کتابی در بارۀ بونوئل چنین نوشته بود:" با پدرم در خیابانی بودیم که به تازگی به اسمش نام گذاری شده بود،پدرم هم چنان که سرش را بالا گرفته بود تا نام خود را بخواند، گفت:"حالا خیابان به نام من می کنند؛تا چند سال پیش خودم را به سینۀ دیوار  می چسپاندند!" بونوئل چندان هم از موفقیت فیلم هایش خرسند نبود.در مقاله ای با عنوان "بدبینی" نوشت:"من همیشه طرف کسانی بوده ام که در جست و جوی حقیقت هستند، ولی به محض این که دانسته ام مدعی یافتن حقیقت شده اند،راه خودم را جدا کرده ام." خوان لوئیس      می گوید که از نگرش عبوس و بیش از حد پیچیده ی برخی مردم نسبت به فیلم های پدرش دل گیر است؛در حالی که این فیلم ها لبریز از شوخ طبعی هستند،به ویژه شوخ طبعی سیاه پوچ انگارانه ای که در زبان اسپانیایی به آنesperpento می گویند. بونوئل همیشه در طول فیلم برداری کارهایش می خندید.ایهامی در شخصیت ها،بازیگران،تماشاگران و البته خودش وجود داشت. ریاکاری های کلیسا،وحشت       افکنی های فاشیسم و بیمار گونگی حس سیری ناپذیر تملک را نشان مان داد و ابایی نداشت که رئالیسم  فیلم هایش را بی محابا به رگبار گروتسک ببندد. گذر زمان با آدم چه می کند! این دیدارهای دوباره هم نوستالژیک هستند و هم شگفت انگیز؛مثل دیدار از استودیویی قدیمی که کمابیش دست نخورده باقی مانده ،یا آن استودیویی که نخستین بار فیلم تکان دهندۀ سگ آندلسی در آن به نمایش در آمد و اکنون پٌر است از هیاهوی بچه هایی که دارند یک فیلم کودکان را تماشا می کنند.راویان فیلم اکنون از این مکان ها به عنوان مکان هایی مملو از ارواح و خاطره ها یاد می کنند.به همراه برادر کوچک تر بونوئل و دخترش به خانه ی کوچک بونوئل در لوس آنجلس وارد می شویم.خانه هایی که بونوئل در آن ها زندگی کرده،هرگز اعیانی نبوده اند.آن کمد سادۀ چوبی در خانه اش در مکزیک که حلقه های فیلم سگ آندلسی در آن نگه داری می شد،از زندگی خانوادۀ بونوئل در حال و هوایی کمابیش ریاضت گونه خبر می دهد.خوان لوئیس تعریف می کند زمانی که دانشجوی ادبیات انگلیسی بوده و می خواسته از کلیولند به مکزیک برود،به ناچار تمام مسیر را با اتوبوس طی کرده،زیرا از پس هزینه های سفر هوایی برنمی آمده است.وقتی برمی گردیم و به گذشته نگاه می کنیم، هم تصویر یخ زده ای از لحظه ها در مقابل چشمان مان شکل می گیرد و هم از یک آگاهی گزنده نسبت به این که چه زمانی را پشت سر گذاشته ایم،اذیت می شویم.وقتی خوان لوئیس پس از بیست و پنج سال دوباره خانه شان در مکزیک را می بیند،فرمان کات می دهد تا از حالتی که دچارش شده خلاصی یابد.این دیدارهای مجدد،جسم و روح آدمی را نشانه می روند.  ویریدیانا زیر شنل گاو بازها نخل طلای جشنوارۀ کن را در سال 1961 به فیلم ویریدیانا دادند و حکومت وقت اسپانیا از این موضوع بسیار آزرده شد.البته در همان سال بخت با بونوئل یار بود که با مردی آشنا شد به نام ژان کلود کریر و این آشنایی، آغازی بود بر یک دوستی بادوام. می توان از عکسی که خوان لوئیس را در جمع گاو بازها نشان می دهد به سرگذشت غریب فیلم ویریدیانا پی برد.خوان لوئیس باید به گاوبازها کمک کند تا حلقه های این فیلم جنجالی را زیر شنل هایشان پنهان کنند و از مقابل چشمان نگهبانان مرزی فرانکو بگذرند تا فیلم به سلامت به پاریس برسد. ویریدیانا علاوه بر این که مغضوب حکومت اسپانیا بود،به سبب نمایش یک رسوایی،از طرف واتیکان هم تحریم شد. البته سرانجام در نوامبر 1982 ورق برگشت و دیوان عالی اسپانیا این فیلم را به عنوان یک اثر ملی به رسمیت شناخت. ...و سکوت اکنون در هتلی در پاریس هستیم. وارد یکی از اتاق های هتل می شویم؛این همان اتاقی است که لوئیس بونوئل و ژان کلود کریر بعضی وقت ها در آن جا شروع به نوشتن می کردند و بونوئل از مهتابی اتاق به گورستانی در آن پایین خیره می شد و مرگ خویش را به ریشخند می گرفت. دوباره به آن مغازه هایی که در آن بازار پاریسی باریک مسقف ردیف شده اند،سر می زنیم؛ همان جایی که بونوئل دوربین اش را برای آخرین بار روشن کرد. دو مرد هریک از واپسین دیدارهایشان با بونوئل می گویند و در ادامه سکوت دو مرد!  راه گریزی از درنده خویی جهان وجود دارد؟! حضور بونوئل را احساس می کنیم.به دنیایی بازمی گردیم که بونوئل برایمان خلق کرد تا هوایی تازه را نفس بکشیم و همچنان پی به حضور آن چاقوی برنده ای می بریم که ریاکاری و خود ستایی را نشانه می گرفت. بونوئل خود در گفتاری با عنوان " سینما به مثابة ابزار شاعرانگی" در کتاب " خیانتی ناگفتنی" به زیبایی نوشت که سینما در دستان یک روح رها ،سلاحی است شکوه مند و خطرناک.  او در بهترین فیلم هایش به ما نهیب می زند که اگر حواس مان به نیروهای فرسایندة زندگی مان نباشد، پشت میزهایی پر از تحفه های پرزرق و برق خواهیم نشست و آزرده خاطر بر جای خواهیم ماند. شحصی که برای نخستین بار جذابیت پنهان بورژوازی (1972) را دیده بود در باره اش نوشت : " هیچ راه گریزی از درنده خویی جهان نیست،‌ حتی در رویاهایمان." و برای این که چنین تلخ اندیشانه سخن نگوییم، از خود بونوئل کمک می گیریم که گفت : " وقتی فیلم هایم قدری کوتاه می شوند، رویا را به آن ها اضافه می کنم." بدترین دشمن ما کیست؟ این فیلم داستان آدم های واقعی است؛ آدم های ناکامل. و تلاش نمی کند تا سیمایی بی نقص از یک مرد را ترسیم می کند.پنجرة فیلم رو به نقش و نگارهایی از گذشته باز می شود. خاطرة آن کلبة تابستانی در جایی نزدیک کالاندا در ذهن خوان لوئیس زنده می شود و پدرش را می بیند که دارد به موسیقی واگنر گوش می کند در حالی که بچه های دهکده که مگس ها روی لب هایشان جا خوش کرده اند پشت پنجره جمع شده اند تا موسیقی بشنوند. خوان لوئیس حتی از ترس وسواس گونة خانواده اش از عنکبوت ها نیز سخن می گوید. یک بار منتقدی بونوئل را این گونه توصیف کرد: " یکی از غیر قابل طبقه بندی ترین     اسطوره ها؛یکی از تناقض آمیزترین مردان قرن." بونوئل یک شاعر نا آرام سینما بود که ما و خودش را چنین خطاب کرد: " ما بدترین دشمنان خودمان هستیم." در فیلم هایی مثل زمین بی نان (1932)، فراموش شدگان(1950) و شمعون صحرا(1965) چراغی برافروخت تا با آن به فقر اقلیم و فقر روح مان واقف شویم.در فیلم هایی مانند ویریدیانا، بل دوژور(1967) و شبح آزادی(1974) ما را از وجود مغاکی نهفته در زیر مناسبات سطحی روزمره مان آگاه کرد.ظرافت برخی سکانس ها در فیلم هایی مثل سگ آندلسی ،عصر طلایی و خیال با تراموا سفر می کند(1930) با مونتاژهایی سوررئالیستی دوباره زبان رویاهامان را به ما آموخت.سوررئالیسم جهش خیال است و خاصیت رمز گونه اش در مقابل هر گونه دسته بندی مقاومت می کند.هر چند که همچنان یک موضوع روزمره است! (‌ نشانه ها از این حکایت می کنند که سوررئالیسم برای بونوئل ،هم دارای حسی بازیگوشانه و تجربه گرا یانه بود و هم دارای حسی اخلاقی. تمامی تفسیرها راهی را می گشایند برای نائل شدن به پیوندهای تازه میان فیلم های بونوئل؛چنان چه ژان کلود کریر فیلم زمین بی نان را ابزاری توصیف می کند که بونوئل برگزید تا از سوررئالیسم جدا شود بدون این که به رئالیسم دچار شود.) مستندی روشنگر، دل پذیر، و پر کشش پیش روی مان است که تصاویر و داستان ها را در هم         می آمیزد و با دیدنش به یاد می آوریم که روزگاری شخصی از بونوئل پرسید که چه چیزی درون آن جعبة کوچکی بود که آن مرد آسیایی در فیلم بل دوژور به کاترین دنوو نشان داد و بونوئل پاسخ داد: " دل تان می خواست چه چیزی در آن ببینید؟ " طبل های کالاندا و تبار بونوئل بونوئل هر چه پا به سن گذاشت، از قدرت شنوایی اش کاسته شد.آیا طبل های کالاندا می توانستند دلیلی باشند بر نقصان شنوایی اش؟ تصاویری گذرا می بینیم از لوئیس بونوئل در حالی که دارد بر طبل می کوبد و پس از آن تصاویری می بینیم از برخی فیلم هایش که در آن ها محکم بر طبل ها می کوبند: تصاویری از نازارین(1959) ،‌عصر طلایی و شمعون صحرا. ضربه هایی که بر طبل ها فرود می آیند،بهانه ای می شوند برای خلق مستندی مستقل و متفاوت با نام کالاندا:چهل سال بعد به کارگردانی خوان لوئیس؛یادمانی واقعه نگارانه و دنباله ای بر مستند کالاندا که خوان لوئیس در سال 1966 ساخت.با هر تصویری، خاطره ای از پدر زنده می شود. بونوئل را به یاد می آوریم که خود روزگاری کالاندا را این گونه توصیف کرد: " حدود سال 1913 نوجوان بودم و تو گویی در دوران قرون وسطا روزگار می گذراندم. دهکده ای که در آن              می زیستم ، مکانی بود پرت افتاده که پذیرای هیچ تغییری نبود و اختلاف طبقاتی شدیدی در آن    به چشم می خورد.زندگی، هم نوا با ناقوس های کلیسای بانو پیلار مقدس مسیرش را طی می کرد و در سکونی ستودنی و به سامان به پیش می خرامید." حضور چشم گیر فیلم ساز – خوان لوئیس – و همراهی موقرانة پسرش – دیه گو – به عنوان فیلم بردار و حضور کوتاه برادر کوچک تر بونوئل – رافائل – که برای به راه انداختن جشن  طبل کوبان به کالاندا دعوت شده، تباری بونوئلی را شکل می دهد. رافائل نخستین ضربه را بر طبل می کوبد و جشنی که نام شکست زمان را بر آن نهاده اند،آغاز می شود. دیه گو که به عنوان        فیلم بردار در مناطق جنگی عراق،افغانستان و کنگو نیز حضور داشته، اکنون در همان سنی است که پدرش خوان لوئیس در آن کالاندا را ساخت. دوربین پویای دیه گو جمعیت را  می کاود و از آن خارج می شود و تدوین شورانگیز فیلم ،دیدگاه شخصی پدر و پسر را نمایان  می سازد. بونوئل این چنین کوبش طبل ها را در کودکی هایش به یاد می آورد : " صدای شان تجسم ظلمت بود و لحظه ای را تداعی می کرد که صخره ها شکافتند و جهان از مرگ مسیح فرو ریخت. زمین تکان می خورد و دیوارها به لرزه درمی آمدند و تکان های زمین از زیر پاهای مان راه می کشیدند تا درون سینه های مان ." گفت و گوهایی نیز شکل می گیرد با برخی از ساکنان محلی : یک چوپان، شهردار، سازندگان طبل، زن جوانی که دخترکی چینی را به فرزند خواندگی پذیرفته است، مردی مراکشی و صاحبان    اروگوئه ای نوشگاه ها . جهان به شیوه ای غیر منتظره راه خود را به کالاندا باز می کند .یکی از مقامات شهر نظر مثبتی نسبت به هجوم مهاجران دارد؛ مهاجرانی از جنوب و خارج از اسپانیا که به جمعیت این شهرک شمالی می افزایند، شهرکی که جوانانش به تدریج برای زیستن در شهرهای بزرگ تر وسوسه می شوند و ترکش می کنند . خوان لوئیس از تقابل ساز و کار هیولا وار        کارخانه هایی با امواج آلاینده ای از دود با صنعت گرانی که هنوز هم برای ساختن طبل ها از      دست های شان یاری می جویند، می گوید. اکنون بیست و شش ساعت است که دارند بر طبل ها می کوبند. حتی اگر ساعت پنج بامداد باشد و باران هم یک ریز ببارد، طبال ها پا پس نمی کشند. مردان کافه نشین همراه با ضرب آهنگ طبل ها به وجد می آیند و چنان بر میزها می کوبند که گویی هر میزی طبلی است . هر ضربه ای که بر طبل نواخته می شود، ضربان قلب طبال ها را با ضربان قلب سنت و سرزمین گره می زند. پیرترها سرشار از شوقی الهام بخش بر طبل ها می کوبند ولی برخی از جوان ترها که موهای شان را تاج خروسی و جامائیکایی آرایش کرده اند ، کنار می کشند تا میان جمعیت وول بخورند و اطوار بریزند. یک نفر چوبک مخصوصی را که با آن بر طبل می کوبند در یک دست دارد و با دست دیگرش دارد با      تلفن همراهش حرف می زند. فکر می کنید چیزی هم می شنود؟! خیابان ها مملو از جمعیت است.خوان لوئیس معتقد است که حالا نسبت به چهل سال پیش تعداد طبل ها بیش تر شده اند. مردمانی با سن و سال هایی متفاوت این نمایش باشکوه را همراهی          می کنند و لباس های مخصوصی که بر تن دارند حالا خیلی قدیمی به نظر می رسند و نوع پوشش محافظ شان به شکل غریبی با سطح پوشیده از قلوه سنگ های خیابان هایی که از آن می گذرند، هماهنگ است. افسوس که من نمی توانم فیلم پیشین سیاه و سفید بود ولی این فیلم رنگی است.رنگ قرار است چه چیزی به این دیدار دوباره بیفزاید؟ پوسته های پاره شدة طبل ها و سرانگشتان تاول زده، به همراه نماهای های  سرپایین  از جمعیت در هم فشرده و کسانی که از بالا و از تاق نماهای خانه ها ی شان به جمعیت خیره شده اند،دو فیلم را به هم پیوند می دهند. لکه های سرخ رنگ خون روی پوستة طبل ها جلوة بیش تری به اثرگذاری غریزی رنگ ها می دهند که در فیلم سیاه و سفید این کارکرد را ندارند؛ ولی شگفتا که هنوز هم فیلم سیاه و سفید قبلی سرزنده است. آغاز فیلمی که در سال 1966 ساخته شده، مردی را نشان می دهد سر تا پا جوشن پوش که باوقار راه می رود و طول خیابانی را به سمت پایین می پیماید؛ و در فیلم جدید جمعی از شهسواران امروزی را می بینیم سوار بر موتورسیکلت. حال و هوای پرشورتر فیلم نخست،از این حکایت می کند که چنین جشنی در زمان دیکتاتوری فرانکو در حال اجراست ؛ دوربین از مقابل انبوهی از پیرزنانی سر تا پا سیاه پوش می گذرد که با آمیزه ای از ترس و تسلیم ، چشم از ابزار فیلم برداری بر نمی دارند. در برشی موازی دو تصویر از مردی را می بینیم که در فیلم نخست جوان است و اکنون پس از گذشت چهل سال، همچنان پر توان بر طبل می کوبد؛  به بقایای غم انگیز زمان  می اندیشیم. خوان لوئیس بر این عقیده است که شاید دیه گو بتواند چهل سال دیگر بازگردد و یک بار دیگر این مراسم را ثبت کند. در انتهای فیلم شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید: " افسوس که من       نمی توانم. " مستند کالاندا: چهل سال بعد در حالی پایان می پذیرد که باران رحمتی که هیچ کس منتظرش نبوده شروع به باریدن می کند و نوازندگان روی زمین، تسلیم غرش های آسمان می شوند و     عنوان بندی پایانی بر زمینه ای از صدای طبل و یک آهنگ محلی که به تدریج رو به خاموشی         می رود، نقش می بندد. توصیه های پدرانه خوان لوئیس خاطراتش را خطاب به فرزندانش نوشته است.حدودا دویست صفحه ای    می شود و بخشی از کتابی است که به مرور زندگی خوان لوئیس می پردازد. کتابی به نام   در زیر آتش سنگین توپخانه : زندگی در میانة سینما، هنر، آشوب ها و گلوله ها ؛ که یک موسسة انتشاراتی در آلمان ناشر آن است. خاطرات خوان وقایع نگاری درخشانی است از فیلم های بزرگ و شرحی از ارتباطی دوسویه با بزرگان سینما. خاطره های خوان، در واقع، نامه هایی هستند برای بچه هایش؛ خردمندانه، غالبا شوخ طبعانه و بی پرو ا همراه با شرح دیدارهایی که با بزرگان سینما و چهره های برجسته داشته و فهرستی بلند بالا را شامل می شود : لیو اولمان، میکی رونی، هنری میلر، من ری، ژاک پره ور، آنتونی کویین، جک لمون، ژان مورو، کاترین دنوو و .... خوان لوئیس که به سه زبان مسلط است از روزهایی می گوید که در مکزیک برای فیلم ناتمام دون کیشوت ، دستیار اورسن ولز بوده است. همچنین در بارة همکاری اش با لویی مال می نویسد.روزگار جوانی اش را به یاد می آورد که برای تهیة فیلمی مستند محصول فرانسه به کامبوج رفته و دستیاری کرده است .او در ضمن از زمان نه چندان دلپذیری در نیویورک می گوید که کودکی بیش نبوده و خانواده ای مهربان آن ها را پناه داد. در نگارش این خاطرات نه از گزافه گویی نشانی هست و نه از تکلف؛ و البته نویسنده از توصیه هایی عملی به فرزندانش نیز غافل نیست: مثل این که چه کنیم تا خوب برنج بپزیم  یا این که چرا باید سیم برق را با پشت دست مان لمس کنیم. هر از گاه نیز به ما اجازه می دهد تا به حریم رویاهایش وارد شویم . داستان هایی نیز می گوید از خانواده اش و از حادثه ها و تجربه هایی نزدیک به مرگ. خوان لوئیس در مصاحبه ای با تلویزیون آراگون، خودش را شخصی جهان وطن معرفی می کند و این که این توانایی را دارد تا تقریبا در هر جایی، احساس بودن در وطن را داشته باشد. مأخذ: ماهنامه سینمایی فیلم

برچسب: نویسنده: نیکان قاسمی تاريخ: پنجشنبه 20 آذر 1404 ساعت: 20:11

صفحه بندی